روز آبنباتی

در فروشگاه بودیم که مامان یک ابنبات چوبی داد دستم از نوع خروس قندی!
خیلی خوب بود و من با توجه به گفته مامان خیلی سفت گرفته بودمش که نیافته اما اوتاد!
من خیلی ناراحت شدم و گریه کردم تا اینکه مامان تو قفسه ها یک بسته ابنبات چوبی از نوع ماست و میوه ای پیدا کرد و من باز خیلی خوشحال شدم
تا اینکه باز هم از دستم اوتاد و من باز ناراحت شدم و باز هم گریه کردم اما اینبار خیلی شدید...
اما وقتی مامانم گفت پارسا این خیلی کثیف شده و بهش مو چسبیده من خیلی سریع اروم شدم و دیگه به ابنبات نگاه هم نکردم
دو نکته مهم در این خاطره وجود دار د که باید به انها بپردازم
نکته١:من جدیدا خییییلللللللللللللی وسواسی شدم بخصوص به مو،هر جا سطل زباله ببینم از ته دل میگم اه اه و طرفش نمیرم و موارددیگه که مامانم یک حسی داره نمیدونه خوشحال باشه یا ناراحت اخه نمیدونه این نوع وسواس خوبه یا نه ؟
نکته٢:ان گریه که گفتم خیلی شدید بود ،بابام خیلی تعجب کرده بود ازش !
یک نکته دیگه هم بود که زیاد مهم نیست اما بگم...
وقتی مامانم میگفت ابنباتت رو سفت نگه دار من با یک حس خاصی دندونهام رو ،روی هم فشار میدادم و انگشتهای دستم رو به هم فشار میدادم اما نمیدونم چرا ابنباتم میافتاد مگه سفت گرفتن چجوریه؟
نکته در نوع تعجب بابام بود که تا حالا منو اینشکلی ندیده بود


پ.ن:تمام صورتم بعد از خوردن نیمی از ابنبات نوچ شده بود !



روز آبنباتی
